در قاموس زندگی برخی آدم‌ها، کلمات صرفاً واژه نیستند بلکه مسیری برای زیستن‌اند. برای «محمدحسین» واژه «سرباز» از همان ظهر عاشورایی که نامش بر زبان پدر و مادر جاری شد با تقدیرش گره خورد. مادرش می‌گوید: «از خدا خواستیم که اگر لیاقت داریم، پسری به ما بدهد تا سرباز امام زمان (عج) باشد.»

شهید هاشم زاده

همشهری آنلاین_ثریا روزبهانی_ روزنامه‌نگار:در قاموس زندگی برخی آدم‌ها، کلمات صرفاً واژه نیستند بلکه مسیری برای زیستن‌اند. برای «محمدحسین» واژه «سرباز» از همان ظهر عاشورایی که نامش بر زبان پدر و مادر جاری شد با تقدیرش گره خورد. مادرش می‌گوید: «از خدا خواستیم که اگر لیاقت داریم، پسری به ما بدهد تا سرباز امام زمان (عج) باشد. همان ظهر عاشورا بین نماز ظهر و عصر، نامش را گذاشتیم محمدحسین و نذر صاحب‌الزمانش کردیم.» این آغازِ سبک زندگی جوانی بود که تمام معادلاتش را با نیتِ یاریِ حجت خدا تنظیم می‌کرد.

طاهره صائمین، مادر شهیدهاشم‌زاده، کودکی فرزندش را توصیف می‌کند که از همان ابتدا روحیات خاص خودش را داشت. برخلاف پسربچه‌های پرجنب‌وجوش و ناآرام، او شخصیتی آرام، مظلوم و در عین حال کنجکاو به‌شدت و به کارهای فنی علاقه نشان می‌داد، شاید این علاقه برگرفته از محیط مناسبی بود که پدر برایش فراهم می‌کرد.او در طراحی و عکاسی نیز بسیار مهارت داشت. مادرش می‌گوید: «شخصیتش از کودکی تا لحظه شهادت ثابت و حتی در فامیل به مظلومیت و متانت معروف بود. حجب و حیای او زبانزد بود. از کودکی چنان متین و با وقار رفتار می‌کرد. حتی وقتی بزرگ شد و در اوج جوانی بود، سر به زیری و نجابتش به اطرافیان احساس امنیت می‌داد. او در اوج تخصص، چنان مظلوم و بی‌آلایش بود که کسی گمان نمی‌کرد پشت این چهره آرام، یک نخبۀ مسلط به نرم افزار نهفته باشد.

۳۱۲ نفر به‌اضافه من | حکایت فرزندی که برای سربازی «او» تربیت شد

نابغه‌ای که گره‌گشای همه بود

سبک زندگی محمدحسین، ترکیبی از زندگی مدرن و اصالت‌های دینی بود. در دورانی که ویترین‌های شهرت و خودنمایی در فضای مجازی غوغا می‌کند، او آگاهانه «گمنامی» را انتخاب کرد. محمدحسین اگرچه در رشته حسابداری مدرک گرفت، اما روحیاتش با «کار فنی» گره خورده بود. او یک متخصص بی‌بدیل در امور نرم‌افزار و سخت‌افزار بود. اما نکته متمایز کننده محمدحسین تخصصش نبود، بلکه «خدمت‌رسانی بی‌ادعایش» او را خاص می‌کرد. مادرش با افتخار از او به عنوان «فنی‌کار و آچارفرانسه فامیل» یاد می‌کند: «از تلویزیون و تلفن همراه گرفته تا خرید یا نصب و راه اندازی نرم افزاری، دوربین مداربسته، دزدگیر، تزئینات اتومبیل و موتور سیکلت، همه را حسین تعمیر می‌کرد. وقتی به دیدار اقوام در شهرستان می‌رفتیم وسایل الکترونیکی خرابشان را نگه‌داشته بودند تا محمدحسین بیاید و آن را تعمیر یا با خودش به تهران بیاورد و درستشان کند. برای دوست و آشنا با جان‌ودل کار می‌کرد. آنها اعتقاد داشتند محمدحسین بهترین مشاور برای خرید موتور، اتومبیل و تلویزیون و... است. او مصداق بارز «انتظار پویا» بود. انتظار برای او نشستن و دعا کردن نبود. بلکه مسلط شدن بر پیچیده‌ترین لایه‌های نرم‌افزاری و سخت‌افزاری بود. هر جا گرهی بود، او بدون چشم‌داشت و غالباً با یک صلوات، آن را باز می‌کرد. هیچ‌گاه منیّتی از او ندیدیم، همیشه به دنبال کاهش هزینه برای دیگران بود. او در محیط کار نیز چنان مهره کلیدی و دلسوزی محسوب می‌شد و همکارانش هنوز با خاطرات «تکیه‌کلام‌های شیرین» و گره‌گشایی‌های او زندگی می‌کنند. کسی که همیشه در مرکز حل مشکلات شرکت بود، اما از هرگونه مطرح شدن گریزان.

۳۱۲ نفر به‌اضافه من | حکایت فرزندی که برای سربازی «او» تربیت شد

غیرت دینی و پیوند با خیمه ارباب

محمدحسین آموخته بود که سرباز امام زمان (عج)، ابتدا باید در خیمه امام حسین (ع) درس وفاداری بیاموزد. برای او فرقی نمی‌کرد شهادت کدام معصوم باشد؛ از پیامبر (ص) تا تا همه اهل بیت علیهم السلام، بدون استثنا سیاه می‌پوشید. این تعظیم شعائر بخشی از هویت روزمره او بود. مادر شهید می‌گوید: «ستون اصلی شخصیت محمدحسین، عشق‌اش به اهل‌بیت(ع) بود. او نه تنها در ایام عزاداری بلکه در تمام طول سال این ارادت را با حضور در روضه‌ها و مناسب‌های اهل بیت(ع) نشان می‌داد. زندگی‌اش با خانم حضرت رقیه گره خورده بود. از پیدا کردن کار گرفته تا شفای فرزندش در اوج ناامیدی پزشکان. پیوند عجیبی با نام حضرت رقیه (س) داشت. پرچم بارگاه ایشان، برکت خانه‌اش بود و شفای فرزندش را از همان دست‌های کوچک گرفت. او معتقد بود سرباز باید زیر سایه اهل‌بیت (ع) قد بکشد. او با پرچم متبرک حرم حضرت رقیه (س) زندگی می‌کرد و همان پرچم هم بیرق بر پیکر مطهرش شد.

شهیدمحمدحسین هاشم‌زاده چون سربازی درنبرد سخت، در خط مقدم جبهه جنگ با دشمن صهیونیستی بود. در روزهای سرنوشت‌ساز، او لحظه‌ای سنگر را رها نکرد. در لحظه اصابت، محمدحسین از سیستم خود جدا نشد. او در حالی شهید شد که در حال انجام وظیفه و به واقع درمعرکه جنگ قرار داشت. محمدحسین تا آخرین نفس، پای عهدی که با تیشرت «۳۱۲+۱» بسته بود، ماند. او که ۱۳ رمضان به دنیا آمد و در همان ۱۳ رمضان (روز شهادتش طبق تقویم قمری) به آرزویش رسید و به ما آموخت که می‌توان تحصیل‌کرده، فنی، متخصص و به‌روز بود، اما در عین حال، چنان در رکاب ولایت بود که فاصله میان «کارمند بودن» و «سرباز بودن» را با خون پر کرد.

۳۱۲ نفر به‌اضافه من | حکایت فرزندی که برای سربازی «او» تربیت شد

رویای ۳۱۳ نفره؛ فراتر از یک شعار

در میان خاطرات محمدحسین، یک نشانه بیش از همه خودنمایی می‌کند؛ تیشرتی که رویش نوشته شده بود: «۳۱۲ + من». او آرزو داشت جزو سربازان امام زمان(عج) باشد. این عدد برای او یک نماد تزیینی نبود، بلکه یک «هدف‌گذاری» برای زندگی بود. مادر با لبخندی که بوی دلتنگی می‌دهد، تعریف می‌کند: «به او می‌گفتم مادر چه اعتمادبه‌نفسی داری. می‌گفت "آرزو بر جوانان عیب نیست. من می‌خواهم آن نفر سیصد و سیزدهم باشم". این عدد، قطب‌نمای حرکتش شد. او معتقد بود برای رسیدن به آن فهرست مقدس، باید در تخصص خود «بی‌بدیل» و در اخلاق «بی‌ادعا» بود. او می‌دانست که کارش حساس و مهم است، اما هرگز حرفی نمی‌زد. آن‌قدر بی‌ادعا بود که حتی به خانواده‌اش هم چیزی نگفت تا نگران نشوند. محمدحسین به شدت ولایی و خط قرمزش آقا (رهبری) بود. همیشه می‌گفت ما ملت شهادتیم. روز قبل از شهادت رهبر، همسرش را به خانه پدری‌اش در همدان برده بود که خبر شهادت آقا را می‌شنود.

من همیشه بابت رانندگی با عجله محمدحسین نگران بودم، آن روز با سرعت خودش را به تهران رساند تا وسایلش را جمع کند ودر محل کارش حاضر شود. از او خواستم تا با احتیاط بیشتر رانندگی کند، ولی گفت مادرم ما آقا از دست دادیم شمانگران سلامت من هستی؟ تا رسیدنش من مدام ذکر می‌گفتم و صلوات می‌فرستادم. وقتی رسید آنچنان گریه و بی‌تابی می‌کرد که من هرگز تا به آن روز این احوال را از محمدحسین ندیده بودم. با شدت گریه و ناراحتی می‌گفت زندگی بعد از آقا برای من معنا ندارد. تا رسیدنش من مدام ذکر می‌گفتم و صلوات می‌فرستادم. نحوه شهادت محمدحسین، تجلی همان شعار «۳۱۲ + من» شد. مادر شهید، آخرین تصویر از محمدحسین را نه در لباس رزم، بلکه در اخلاقِ خانوادگی‌اش می‌بیند؛ جوانی که اگرچه کم‌حرف بود، اما به شدت نسبت به خانواده و اطرافیانش دلسوز بود. محمدحسین همیشه نسبت به محبت‌های پدر و مادرش تشکر می‌کرد و سعی داشت با خدمت به آن‌ها، ارادتش را نشان دهد. محمد حسین در نهایت همچون امام شهیدش جانفدای اسلام و ایران عزیزش شد.

۳۱۲ نفر به‌اضافه من | حکایت فرزندی که برای سربازی «او» تربیت شد

کد خبر 1054279

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار پایداری

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha